زندگی چیزی نیست جز خلق تازه ها و تازه ها چیزی نیستند جز اراده ما
سلام اگر در طول مسیر حواسمون از بررسی و مرور پر ت بشه یعنی مسیر رسیدن به هدف رو داریم طولانی می کنیم . این خیلی مهمه . تا فردا شب 21 ماه رمضان ، من ، معین ، هلن و پل هوایی و حشیش ... از شبهای قدر تکراری مخصوصا تو این چند ساله گذشته که توایران رواج شده حس خوبی ندارم . یه جورایی احساس نفس تنگی می کنم . شب احیا شب قدر شب نزول قرآن شب به خودرسیدن شب ... شب .. شب ... وای وای وای همه چی تکراری ، همه چی همه چی . نمیدونم این آدما چجوری می تونن این همه تکرار رو تحمل کنن . کفشهام عوض کردم . جاش یه کفش راحتی پام کردم . ساعت 11 شب . از هر طرف یه صدای ناله یا یک کلمه ای تو همین خانواده مدام داره تکرار میشه . راستی چرا همین کلمه ها رو عوض نمی کنن . چی میشه اگه امسال همه به جای الهی العف بگن : الهی قدرتهایی که توی من گذاشتی رو به خودم نشون بده .حتی خواسته ها هم عوض نشده : جوونای مارو عاقبت به خیر کن ، مریضای مارو شفا بده ، شر اسرائیل رو از سر مسلمانها خلاص کن ، اگه قابل هدایتن هدایت وگرنه نیست و نابود بگردان و .... راستی خدا از این همه تکرار خسته نمیشه ؟ در خونه رو قفل کردم . کوچه ساکت و آروم . مقصدم یه جای ساکت بود یه جایی که این صداها مزاحم نباشه . به خیابون اصلی که رسیدم چیزی ندیدم جز همون صحنه ها ی سالهای پیش ... چند تا پسر که دارن می رن حرم : حسن اون فیلم ما رو وردار بیار دیگه عجب نامردی تو ... ، عزیزم ناراحت نباش فقط امشب دعا کن این وام جور بشه نصفش میدم به داییم که باهاش کار کنه بقیشم که یه پراید می گیرم دیگه از این پیاده روی راحت می شیم ... ، نرسیده به اولین میدان داماد عموم با خانمش رو می بینم : سلام ، سلام حمید جان خوبی ؟ ممنون قبول باشه . اگه می خوای بری حرم پیشنها د می کنم که نری ، ا واسه چی ؟ آخه خیلی شلوغ اصلا داخل که نمیشه رفت . نه قصد حرم که ندارم . می خوام برم یه جای دیگه . خوبه هر جا رفتی فقط دعا کن . باشه حتما . میدون پر از ماشین و آدمای مختلفه . رو پله های بانک یک زوج جوون مشغول .... و دل و غلوه دادن با همن . یه موتوری با خودش 5 نفر رو سوار کرده و با سرعت به سمت حرم در حرکته . یه خانم از زیر پوشیه داره سیب گاز میزنه . کنارش یه خانم داره موهاش تو آینه درست می کنه و ... چه شهر پر آشوبی این شهر . سوار تاکسی میشم . رادیو صدای شیخ انصاریان : خدایا ما که به غیر از تو کسی و نداریم .... ویژژژژژ یا قادریا ... سبحانک یا لااله الاانت .... حتی تو تاکسی هم همه چی تکراریه . پس چرا همه جا سرصداس چرا هیج جا ساکت نیست . یه جا باید باشه که همه دارن فکر می کنن . من دوست دارم اونجا باشم . به میدون دوم می رسیم . دونفر پیاده می شن . ای بابا اینام که یه زوج جوونن که بیشتر واسه تفریح اومدن بیرون تا شب قدر . تو این چند سال گذشته همین منو اذیت می کنه . البته چیزی نباید گفت ... دیگه اون شلوغیه اول نیست . آرو م آروم شهر داره خلوت میشه . هم خلوت و هم تاریک تر . این بهتره . راننده با موبایلش داره اس ام اس میفرسته . چقدر انسان می تونه توانا باشه . اس ام اس ، تعویض دنده ، کلاج ، گاز ، ترمز ، خط دوم به صدا در میاد : سلام احمد جان ، احوالت ، قربان تو ، آره می خواستم بیارم برات یادم شد . حالا باشه فردا . کار دیگه ای داشتی حتما زنگ بزن . مسافر عقبی : آقا سه راه ... نگه دار پیاده میشم . راننده بهم میگه اینور تر جا داری ها بیا اینورتر . نه خوبه . مشکل این دست راستم کتفم خسته شده . بغلیم نگاه می کنه اما چیزی نمی گه . نگاهم به پیاده رو دوخته شده . انگار دنبال یک مسیر کم نور ساکت و آروم می گرده . ا یک سوپر مارکت . آقا ببخشین من پیاده می شم . چقدر می شه ؟ قابل نداره . قربانت بگو چقدر می شه ؟ 470 تومان . بفرمایین . 30 تومنش رو راضی باش .... تو این وقت شب یه جوون 26 ساله کنار خیابون گردو می فروشه . خیلی تعجب برانگیزه . اما من واسه سوپر مارکت پیاده شدم . وارد مغازه می شم . ای بابا این که پروتئین فقط . نا امید از مغازه بیرون میام از پیاده رو به مسیرم ادامه می دم . صداها کمتر شده . انگار دارم راحت تر فکر می کنم . اما به چی ؟ از کی دنیام اینقدر کوچیک شده ؟ ذهن من به من جواب بده . خواهش می کنم . ذهنم خیلی مشوش شده . انگار اومدم بیرون تا همه ذهنم بریزم بیرون . می خوام 1 دقیقه خالی از هر چیزی باشه . فکر من از کی اینقدر کوچیک شده . ضعیف . چی به ذهنم میاد ؟ امیده . لبخند رو لبام نقش می بنده بدنم خنک می شه احساس سبکی می کنم هاله ، مدیتیشن ، خنده های قه قه ، مشک واسه مدیتیشن قبل خواب ، واسه صبح ، واسه نصف شب واسه ، رقص تو ماشین .... پروما طبقه مثبت 2 و ..... آسیه . احساس خوبی ندارم . سنگینی قلب و ترس شدید . شوهر . بابای جهان . تنهایی . افسردگی . گروه شاه حسینی . محرم و نامحرم . سقط جنین و ... سمیرا . پر از انرژی می شم . کلی خاطره زنده می شه . لبخند می زنم . کمی هم غم میاد تو دلم . چه مزخرف ..... تک آهنگ . شهرام صولتی : هنوزم در پی اونم که میشه ..... . نوفل لوشاتو. پلیس . دارو گیاهی . پیتزا . کافی شاپ دانشگاه . شیراز . کمونیست . سیگار . راز . انتونی رابینز . و ...... . مریم .... از دیوونگی خودم خندم می گیره . افطار ماه رمضان پیتزا . سه تار . حمید متبسم . رامین متبسم . ناصر خسرو . سه را بعثت ، لبخند ملیح و .... از کی ذهن من اینقدر کوچیک شده ؟ شاید داره یادم میاد ..... ایمانم را به حراج می گذارم ، ایمانی که 10 سال برای یافتنش تقلا کردم . آن را به حراج می گذارم ، آره شاید همین باشه . سر نخ پیدا شد ... کاوه ، حمزه ، مسعود ، کاظم ، رضا ، پیام ، سپیده ، زهرا نمیدونم هنوز داداشش تو لندن کریستال مصرف می کنه یا نه ... سپیده اقامت مالزی داره ردیف میشه . و و و و.... اما چرا اینها هی میرن و هی میان . نه باید فقط برن . دیگه لازمشون ندارم . هنوز سنگینم . حس ترس دارم . تنهایی . غربت . مرگ . از دور جعبه های قرمز نوشابه کوکاکولا پیداست . حتما باید سوپر باشه . از من 300 متر فاصله داره . قدم هامو سریعتر بر می دارم . اره . سوپر مارکته . وارد می شم . سلام شب به خیر . سلام . سیگار داری ؟ بله بسته یا نخ ؟ نه 5 نخ مانتانا ، نه عذر می خوام مارلبرو . سفید یا قرمز ؟ سفید . بفرما . ممنون . علی شریعتی سیگار دست ساز ، خامنه ای و پیپ و سیگار ، عرفان و خلسه . بابا طاهرو شعر این محفل ما عجب صفایی دارد ... نهضت تنباکو .... میام بیرون . حالا دیگه هر 500 متر شاید یه نفر دیده بشه . این خیلی خوبه . داره ساکت و آروم میشه . به چی باید فکر کنم ؟ خدایا کمکم کن . شاید اصلا نباید فکر کنم . اره این راهشه . سعی میکنم فقط قدم بزنم . فقط راه می رم . همه چی خوبه فقط هر چند دقیقه یه موتوری باصدای گوش خراش رد میشه . تمرکزم به هم میخوره . پل هوایی . چه جالب . شاید خوب باشه برم بالای پل و از اونجا استغاثه کنم . آخه به خدا نزدیکتره . مسیرم رو به سمت پل کج می کنم . یک دو سه چهار ..... چرا می لرزه ؟ یکم ترسناکه . به ظاهرش نمیاد که هنوز کار داشته باشه . خب دیگه پل هوایی 1 هفته ای از این محکمتر نمیشه . الان رو آخرین پله نشستم . حس خوبی دارم . از این بالا همه جا پیداست . اما بازم صدای ماشین و موتور اذیت کنند ه است . ولی میشه بهش فکر نکرد . به انتهای بلوار نگاه می کنم . تقریبا دیده می شه . به چپ به راست . هیشششش نور کبریت دستمو روشن می کنه . از گذشته آروم به آینده میرم . قدم قدم قدم . لبخند . اخم . ترس . امید . پل یهو به لرزه در میاد . خدایا من که هنوز همه چی و نگفتم . کجا می خوای من ببری . لرزش بیشتر میشه . بیشتر بیشتر بیشتر .... یه مرد جوون حدود 65 یا 70 کیلویی میاد به سمت من . حالت خوب نیست اینجا نشستی ؟ نه همینجوری . خب خدارو شکر . دوباره پل می لرزه امااینبار کمتر و کمتر میشه . همین جا واسه کسایی که از روی این پل رد میشن ارزوی سلامتی می کنم . نباید بشینم باید حرکت کنم . میرم پایین . یه راهم ادامه می دم . هنوز خیلی راه مونده . الان ساعت 1 نصف شبه . هیشکی دیده نمیشه . به جز آدمایی که از تاکسی پیاده میشن . اس ام اس اومد ، لطفا انلاک بعد ستاره . یگانه . سلام . دیشب اس ام اس داده بودی . کاری داشتی . من الان اس ام ات و دیدم . ری پلی : نه . دیشب و چه به الان . حالم داره بهتر میشه . انگار دارم به خودم نزدیکتر می شم . حالا دوسه کلام با خودم می تونم حرف بزنم . چیکار دارم میکنم ؟ کجا باید برم ؟ مقصد کجاست ؟ یه سوپرمارکت دیگه . ولی فروشندش خانمه . چه جالب . تا الان 2 تا بلوار رو رد کردم . دارم به بلوار سوم نزدیک می شم . 6 نفرن 3 تا دختر و 3 تاپسر . دارن میگن و می خندن دست تو دست هم . شاد و سرزنده . از کنارشون رد می شم . تفریبا 100 متر جلوتر نور نورافکن دیده می شه . مردم یه جا جمع شدن و دارن با هم صحبت می کنن . حدس می زنم مراسم احیا بوده . آره همینطوره . یک خونه بزرگه شمالیه . ماشینها هم جلوش پارک کردن . پرادو ، مگان ، کمری سفید ، ازرا ، سانتافه مشکی ، 405 ، 206 ، ماکسیما و 3 تا زانتیا و بقیه هم یا 405 یا 206 . مردا دارن با هم صحبت می کنن و خانمها هم هر کدومشون کنار یه ماشین ایستادن و منتظر شوهرشون هستن . چه نور سفید قشنگی تا فاصله زیادی رو روشن کرده . از بینشون رد می شم و به بلوار بعدی می رسم . یه سمند می خواد 5 تا خانم رو سوار کنه . بهشون اعتنا نمی کنم وراه خودم می رم . پیاده رو این قسمت خیلی بهتر ه . بوی میوه داره به مشامم می خوره . درسته یه میدان میوه و تره بار کوچیک . صدای تلویزیون داره میاد . الهی العفففففففف الهی العففففففففففف اهه اهه اهه خداااااااااااا صاحب یکی از غرفه ها در حالیکه رو صندلی نشسته و به تی وی نگاه می کنه اشک از چشماش جاری شده صورتشو نمیشه تشخیص داد . آخه داره گریه می کنه و به هم فشرده شده . منم کمی احساس گریه دارم . همینطور که دارم راه می رم . گریه میکنم. دیگه داره احساس خستگی بهم عارض میشه . دنبال یه جایی واسه نشستن می گردم . چه خوب این حاشیه جلوی هر خونه یه صندلی هست البته 4 نفره . روی اولین صندلی می شینم . جلوم یه خونه با نمای سنگ سفید می بینم . چراغ بیرون رو هم روشن گذاشته . نور سفید . پشت سرم باغچه کوچیکی . اصلا حوصله اینکه ببینم توش چی داره رو ندارم . می شینم و دستام باز می کنم سرم میذارم روی تکیه گاه نیمکت . به آسمون خیره می شم ... واییییی چه مدت طولانی بود که به آسمون نگاه نکردم . شاید نزدیک به 11 ماهی بشه . ستاره ها و همینطور ماه ارومم می کنن . نگاه می کنم . تاجایی که می تونم . هیشششششششش نور کبریت دستمو روشن می کنه . قبل از اینکه به اینجا برسم حدود 200 متر قبلتر از کنار یه مرد مسن رد شدم . جالبه یه روزی جای من و اون عوض میشه . من میشم مرد مسن و یکی دیگه مثه من از کنار من ر د میشه . شریعتی میگه : کلاس 5 که بودم از یه نفر متنفر بودم و حالم ازش به هم می خورد که آاخر کلاس می نشست . به 3 دلیل : اول کچل بود دوم : سیگار می کشید . سوم که از همه برام چندش آورتر بود اینکه توی اون سن زن هم داشت . چندسال بعد توی خیابون همون پسر چندش آور رو دیدم که داشت قدم میزد در حالیکه خودم : موهام ریخته بود و کچل شده بودم . سیگار می کشیدم و از همه مهمتر زن داشتم . جای خوبی . هم خنکه هم ساکت و هم اینکه نشستم . اشک داره تو چشام حلقه می زنه . احساس خستگی می کنم . احساس تنهایی . حس غم تو دلم سنگینی می کنه . چقدر بده ادم تنهاباشه . اصلا خوب نیست . گریه گریه گریه . ... صدام داره بلند تر میشه . حق حق صدام که به گوش خودم میرسه دلم بیشتر آتیش می گیره . یعنی این منم که دارم گریه می کنم ؟ واییییییییی چه روزگار عجیبی چه سرنوشت ضعیفی فقط واسه اینکه کاری کرده باشم . گوشیمو از توی جیبم در میارم . و به گالری می رم . موزیک ، هلن ، معین ، همایون. طلوع : استارت می کنم و صداش تا حدی که به گوشم برسه بلند می کنم حالا دیگه دارم از ته دل گریه می کنم کاریم ندارم کسی از خواب بیدار بشه : پس ازآن غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش شب و از قصه جدا کن چکه کن رو باور من خط بکش رو جای پای گریه های آخر من اسمت ببخش به لبهام بی تو خالی نفسهام خط بکش رو باور من زیر سایه بون دستام خواب سبز رازقی باش عاشق همیشگی باش خسته ام از تلخی شب تو طلوع زندگی باش پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش شب و از قصه جدا کن چکه کن رو باور من خط بکش رو جای پای گریه های آخر من من پر از حرف سکوتم خالیم روبه سقوطم بی تو و آبی عشقت تشنه ام کویر لوتم نمی خوام آشفته باشم آروزی خفته باشم تو نذار آخر قصه حرفم نگفته باشم پس ازآن غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر تو بیا شروع من باش شب و از قصه جدا کن چکه کن رو باور من خط بکش رو جای پای گریه های آخر من کمی مکث ، موزیک بعدی : اشک همه صورتم خیس کرده . هوا سرد تر شده . احساس سرما می کنم . اما صورتم گرم گرم . این تنها ترین لحظه تو امروز ... چون سرابی در کویر چون خیالی دلپذیر رفته بودی آمدی اما چه دیر اما چه دیر رفتی و امد بهار بی قرارم بی قرار خاطراتت را فقط از من مگیر ازمن مگیر از میان قاب دودی رنگ شیشه میبریدی از من اما تاهمیشه تا همیشه با همه دریا دلی دل را به دریاها زدم پشت پا بر اصل بی بنیاد این دنیا زدم با هزار ان ارزو با صد هزار شوق وامید از پس دیروزو امروز ناگهان فردا رسید ای دریغ از عمر رفته ای دریغ قصه ابریشم و بیداد تیغ خاطراتم لحظه لحظه رنج موعودم شده چشم بخت تشنگی اب گل الودم شده همچو ماه اسمان از من گریزان می شوی مثل شب درظلمت هرسایه پنهان می شوی چون سرابی در کویر چون خیالی دلپذیر رفته بودی آمدی اما چه دیر اما چه دیر رفتی و امد بهار بی قرارم بی قرار خاطراتت را فقط از من مگیر ازمن مگیر از میان قاب دودی رنگ شیشه میبریدی از من اما تاهمیشه تا همیشه با همه دریا دلی دل را به دریاها زدم پشت پا بر اصل بی بنیاد این دنیا زدم ای دریغ از عمر رفته ای دریغ قصه ابریشم و بیداد تیغ موزیک قطع می شه . به ساعت دستم نگاه می کنم . هه زهرا خیلی وقته ندیدمش . جدا کاراکتر آزادی داشت . از اینکه تو زندگی همه چی داره خسته شده بود . از این که شوهرش خیلی مهربون بود داشت حالش به هم می خورد عجب روزگار قریبی .... ساعت الان 1.45 نصف شب . حال اینکه از جام بلند شم ندارم . خیلی غمگینم . دوست دارم یه جای گرم باشم . یه جای گرم با یه فنجون قهوه یا چای داغ . آره این خیلی خوبه . صورتمو که از گریه خیس شده . پاک می کنم . یه نگاه به چپ یه نگاه به راست . بلند می شم . به مسیرم ادامه می دم . نگرانم نباش . الان حالم خیلی بهتره . انگار دارم نفس جدید می کشم . هوای جدید . فکر جدید . زندگی جدید . دوستای جدید . آره انگار دارم بهتر می شم . بهتر و بهتر و بهتر .... دوباره یه پل هوایی . به سرعت بهش نزدیک می شم . میرم بالا . همون جای قبلی می شینم . چه خوب این جا هواش بهتره . هنوز خوب موقعیت رو شناسایی نکردم که پل شروع به لرزیدن می کنه . اما می دونم واسه چی . دو تا جوون میان بالا . از کنارم رد می شن . یه آقای نسبتا مسن . یه جوون . یه اقای دیگه . اوووو اینجا چه رفت و امدیه ها . ولی نه انگار تموم شدن . به انتهای بولوار نگاه می کنم . دیگه چیزی نمونده . اینجا ستاره هاش روشنتره . چشمام می بندم . آینده . زندگی . شادی . احساس گناه . حس عدم گناه . حس خوب . امیده . ای بابا این چرا هی میاد تو ذهنم . آهان . از این جا اون پل معلومه . همون که ... نه . باید تمرکز داشته باشم . تمرکز . تمرکز . دو ر می فا سو لا سی . در یمنی پیش منی پیش منی در یمنی . الله لا اله الا هوالحی القیوم . لا تاخذه سنته و لا نوم . له ما فی السماوات و ما فی الارض من ذالذی ... هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اصرار من . هیششششششش نور کبریت دستام روشن می کنه . بلند می شم . از اینطرف پل به طرف دیگه حرکت می کنم . چه پل خطرناکی . اگه در یک لحظه 20 نفر رو پل باشن و یه باد شدید بوزه . به نظر من پل واژگون میشه . انگار داری رو طناب سیرک راه می ری . اینطرف خبری نیست . یک بنگاه معاملات و یه پیتزا . سریع بر می گردم . باید زودتر به انتها برسم . از پله ها میام پایین . شروع به حرکت می کنم . آخرین بولوار رو هم رد کردم . ا اینجا که پر کافه سنتی . یکی دو تا سه تا . چه جالب یه جیگری هم هست . خیابان 97 . انتهای راه . ولی نه صبر کن یه صدایی داره میاد . صدای موسیقی . آواز . دو تا سایه از دور معلوم میشه . دارن روزمین دنبال چیزی می گردن . بهشون نزدیک میشم . انگار که ترسیده باشن . - : جان داداش بفرما . : راحت باش - راحتیم دنبال چی می گردین ؟ - به شما چه ؟ باشه راحت باش . بیا یکیش مال تو یکیشم مال من - بی خیال بابا نه بیا 5 تا داشتم سه تاش کشیدم دوتاش مونده یکیشم مال تو - دستت در د نکنه - می گم کلید داری آره . واسه چی ؟ - این سر نوشابرو باز می خوام بکنم . بیا اینم کلید - ما اینجا امار خودمون رو داریم تو که اومدی گفتم بیا مامور اومد کارمون ساختس نه بابا مامور کجا بود - شب رفتم خونه دیدم مامانه داره گریه می کنه . رفتم خونه خواهره دیدم ای بابا اونم داره گریه می کنه گفتم - - بیام اینجا با داش غلام یه سیگاری بزنیم . ایول - غلام بابا درست بگیر دیگه داره ساچمه می شه . اه ه ه ه - یه بار تو رامسر یه 60 گرمی ازم گرفتن . خب - هیچی دیگه تو هتل کار می کردم . داستان داره . بی خیال - غلام جون آماده شد یا نه ؟ اینکه می خواین بکشین چی ؟ - حشیش همون سیگاری که می گن همینه ؟ - آره تهرونیا می گن سیگاری - شما نمی کشی هه نه قربون دستت خب دیگه شب خوش - دستت درد نکنه داداش شبت خوش با سرعت بر می گردم . جای خوبی نبود . حس خوبی ندارم . از اولین زیرگذر میام اینور بلوار . 200 متر جلوتر سوار تاکسی می شم . ساعت الان 2.45 نصف شبه . دیگه اروم شدم . سرم به صندلی تکیه می دم .تا خونه . کلید رو میندازم و در و باز می کنم . الان فکرم راحت تر شده . می تون تا اذان راحت بخوابم ساعت الان 3.15 . سلام دوستان اگر بخواهیم در مورد خوشناسی به صورت کامل صحبت کنیم و توضیح کامل بدهیم خب نیاز به زمان زیادی داره . اما من در همین پست خودشناسی رو در یک جمله توضیح میدم . ==== اگر انسان خودش رو به خوبی شناسایی کنه ، یعنی با همه جنبه ها و بعد های خودش آشنا بشه اونوقت هستش که به سمت اعمال واقعی در این دنیا قدم بر می داره . یعنی کارهایی رو انجام میده که برای انجام این کارها به این دنیا فرستاده شده . نه اموری که متعلق به اون شخص نیست . مثل خیلی از کارهایی که همه ما تا مدتی انجامش می دیم ، فقط به خاطر اینکه همه انجامش می دن . ==== و در نهایت خودشناسی باید منجر به کشف استعداد اصلی و نهفته در وجود هر انسان بشه . ==== برای شروع از یک قلم و یک برگ کاغذ شروع می کنیم . و هر چیزی که در مورد خودمون می دونیم از صفات گرفته تا کارهایی که فکر می کنیم می تونیم انجام بدیم حتی آرزوهامون(بعدا توضیح میدم که آرزو باید تبدیل به چه چیزی بشه) رو روی یک کاغذ می نویسیم این کار باعث میشه تا خودمون رو پیدا کنیم ووقتی خودمون رو یافتیم بهتر می تونیم در موردمون تصمیم گیری کنیم ... تا فردا ... سلام اول : فقط کسانی که می خوان به چیزی برسن این پست رو مطالعه کنند . دوم : قول بدین وقتی رمز رو متوجه شدین از خوشحالی به کسی و چیزی صدمه ای نزنید . سوم : این رمز رو به هر کسی که فکر می کنید موارد اول و دوم رو دارند منتقل کنید . چهارم : رمز رسیدن به همه چیز یک کلمه است و اون هم کلمه ای نیست به جز : خودشناسی
تا فردا در موردش خوب فکر کنید . فردا این رو بیشتر توضیح خواهم داد . سلام دوستان من به نظر میاد هرروز زندگی در نهایت به یک واژه ختم خواهد شد . یک روز شاد ، روز بعد امتحان ، روز بعدش نگرانی ، روز بعدترش انتظار ، روز بعدتربعدش پول ، روز بعد از بعدترش بی پولی و الی آخر ... البته دسته بندی این روزها برای هر انسان فرق می کنه . خب این هم که خیلی طبیعی . اما به طور کلی هر روز رو میشه با یک صفت و یک خاصیت تمامش کرد . روزهامون رو با بهترین صفتها به اتمام برسونیم تا روز بعد ... سلام دوستان یک مطلب یا یک داستان کوتاه از دکتر علی شریعتی برای شما روی وب گذاشتم . اولین چیزی که بعد از خوندن این مطلب به ذهنم رسید . فقط و فقط تبدیل و تغییر بود با هم این مطلب رو می خونیم : کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم
تا فردا .................. خدانگهدار ... سلام دوستان اول اجازه بدین ماه رمضان رو که برای ما ایرانی ها خیلی عزیز تبریک بگم . دوم اینکه از امروز خلاصه کتابهایی رو که هم من و هم شما مطالعه کردیم رو روی وب خواهیم گذاشت . تا هم یادآوری بشه برای خودمون و هم اینکه با کتابها و مطالب جدید اشنا بشیم . تا فردا ... سلام به همه دوستان و همکاران در پست قبلی آقای نیما سوالهایی رو پرسیدند که این پست در واقع جواب ایشون هست . اینکه من چقدر سرمایه دارم ، خوب به اون میزان که تو ذهنت هست ، صادقانه می گم که ندارم . چون چند بار تا حالا از دستم رفته و میون راه شکست خوردم . و ادامه اینکه هنوز هم در راه هستم . و اما سوال دوم . من همیشه به دوستان و کسانی که باهاشون در ارتباط هستم این رو می گم که خدا انسان رو آفریده تا انسان در طول عمرش اون گوهری رو که خدا در درونش گذاشته رو نمایان کنه . این گوهر همون قدرت بی نهایت انسان هستش . در همه زمینه ها . به طور خلاصه ما خلیفه خدا هستیم روی زمین . هیچ به این فکر کردین که آیا این زمین همون چیزی هست که در شان انسان باشه یا نه ؟ و به نظر من انسان آفریده شده تا به هر اون چیزی که به ذهنش می رسه ، برسه . همین . و سوم هم اینکه من معامله گر بازار ارز هستم یا همون تریدر trader . البته من و همکارام . که درقالب یک تیم تجاری به نام اریا اف ایکس aryafx trading group در حال فعالیت هستیم . در ضمن دوستان که محبت می کنند و نظر می زارند . حتما یا ایمیل و یا سایت خودشون رو هم یادداشت کنند . حرف امروز : ما خلیفه خدا روی زمین هستیم . ببینیم ایا در این حد هم حضور داشتیم یا نه ؟ استاد امروز : آقای نیما . به خاطر سوال حرفه ای و کاربردیشون . شاد و پیروز تا فردا 
نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٤ساعت
۱۱:٥٩ ب.ظ توسط حمید عطائی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٠ساعت
٩:٥٢ ب.ظ توسط حمید عطائی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٥ساعت
۱٠:٥٤ ق.ظ توسط حمید عطائی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/۳ساعت
۱۱:۳۳ ب.ظ توسط حمید عطائی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢ساعت
۱:٥٧ ب.ظ توسط حمید عطائی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۳۱ساعت
۳:٠۸ ب.ظ توسط حمید عطائی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢٩ساعت
۱۱:٠۱ ب.ظ توسط حمید عطائی نظرات () |
نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٢۸ساعت
۱۱:٠٤ ب.ظ توسط حمید عطائی نظرات () |

